![]() |
|
از عشق بر خاستن : عشق از سر نياز و عشق ناب
چنين پرسان بوده اند كه : (( عشقي در وجودم شعله ميكشد با هزاران بند با دنياي بيرون درهم تافته و وابسته آن است و در همان حال معناي سخنتان را به خوبي در مي يابم كه گفته ايد بايد به تمامي در درون خويش مستقر بود – حال اگر كسي و چيزي قدر دان آن عشق نباشد و طعمش را نچشد چه بر آن عشق خواهد رفت ؟ شما , باگوان ارجمند , بي مريدانتان كه هستيد ؟ ))
در آغاز بايد چند نكته را بي گمان شد : عشق بر دوقسم است .
سي . اس . لوئيس , عشق را بر دو قسم مجزا كرده است : عشق از سر نياز و عشقي كه هديه ميشود . ابراهام مزلو نيز عشق را در دو طبقه جاي ميدهد : عشق از سر كمبود و نقص و عشق ناب . فرق و تمايزي بس مهم ميان اين دو پايه از عشق است و بايد آن را دريافت .
عشق از سر نياز يا عشقي كه منشا ان نقصان و كاستي است همواره ديگري را تكيه گاه خود ميكند و وابسته او است . عشقي است نارس و بلوغ نايافته و نميتوان عشق راستينش ناميد بل نيازي است كه بايدش تا بر اورده شود و تو در اين ميانه از ديگري سود ميجويي و او را چون ابزاري به كار مي بندي – الت دستش ميكني و از او بهره ميبري و زير نفوذ خود ميگيري و برش غالب ميشوي . اما ان كس ديگر از پايه اي كه بايسته است به زير امده – تباه و ويران ميشود و او هم همان را بر تو روا ميكند و در تلاش است تا بر تو چيره شود و به زير مهميزش كشد و تو را مالك شود و به كارت بندد . هيچ نشانه عشقي در سود جستن از انساني ديگر يافته نيست . پس به ظاهر چون عشقي جلوه ميكند و جامه اي چون عشق به بر دارد . ليك مسكوكي است قلب شده . اما اين همان فاجعه و مصيبتي است كه غالب ادميان بدان دچارند . زيرا تو نخستين درس عشق خود را در كودكي خويش فرا ميگيري . كودكي كه زاده ميشود در همه ابعاد – اتكايش به مادر است . عشق او به مادر عشقي است ناشي از نقص و كاستي هايش – محتاج مادر است . بي وجود مادر ادامه حيات برايش ممكن نيست . مادر را دوست دارد زيرا مادر مادر بنيان همه حمايت او است . در واقع امر – عشقي در ميان نيست – بر هر زني كه او را حامي باشد و براي ادامه بقايش به حمايت از او بر خيزد و نياز هايش را بر اورد عاشق خواهد بود . مادر – او را منبع خوراكي اسا كه ميخورد . اين تنها شير نيست كه ازاو به جان خويش ميبرد – عشق نيز درميان است كه جز نياز هيچ نيست .
هزاران هزار انسان همه عمر در كودكي خويش مانده اند و هر گز بالغ نميشوند . بر سالهاي عمرشان افزوده ميشود ليك ذهنشان طفلاني خردسال ماننده است . روانشان كودك و خام دستانه بر جا ي خويش است . هماره محتاج عشق و محبت اند و چون خوراك بر ان بي تابي ميكنند و تشنه عشقند . آدمي را آن دمي ميتوان كمال يافته دانست كه عاشقانه زندگي كند , از عشق سر ريز شود و ان را با ديگري سهيم گردد و دست بخشيدن عشق از استين بيرون اورد و اين همان رشد و بلوغ يافتني است كه نرم نرمك به سراغت مي ايد . انسان كمال يافته پنجره بخشيدنها را تماما برگشوده است . و تنها ان به كمال رسيده است كه قادر به بخشيدن است . زيرا تنها او از عشق آكنده است . زان پس است كه ديگر عشق امري وابسته نخواهد بود و ميتواني در عشق غرقه باشي و بودن يا نبودن ديگري حال تو را ديگرگون نميكند و در اين پايه عشق را ديگر نميتوان رابطه اش شمرد و اينك كيفيتي را بدل گشته است .
چه خواهد شد اگر همه مريدان به يكباره از نظر غايب شوند و من هنوز بر جاي باشم ؟ چه خواهد رفت كه ان دم كه گلي در بيشه اي دور شكفته شود و كسي را انجا نيابد تا قدرش را بداند و از عطرش سرمست گردد و لب به تحسينش بر گشوده حسن جمالش را بستايد و شعفش را شادمانه به جان كشد ؟ بر آن گل چه خواهد رفت ؟ مي پژمرد ؟ رنجه خواهد شد ؟ دهشت زده خواهد گشت ؟ به زندگي اش پايان ميدهد ؟ چه سخيف پنداري ! آن گل , غنچه ها را يكي از پس ديگري شكوفا ميكند و بر احوالش هيچ اثر ندارد كه ايا كسي از كنارش گذر ميكند يا نمي كند . او را با گذر مردمان كاري نيست و همچنان عطر خوشش را به هوا مي پراكند .
من اگر تنها بودم و در خلوت به همان سان كه اينك با شمايم , سيلان عشق را از جانب من به هر سو روان مي ديدي . اين شما نيستيد كه عشق من را به خود انگيخته ايد كه اگر چنين بود بايد با رفتن شما نيز ان عشق از ميان ميرفت . اين وجود شما نيست كه عشق را از درونم بيرون ميكشد . انچه بر جان خود حس ميكنيد بارش عشق من بر شماست و عشقي است كه هديه اش كرده ام – عشق ناب است . و من به راستي با سي . اس . لوئيس و ابراهام مزلو همراي نيستم زيرا نخستين پايه عشق با همان عشق بر امده از سر نياز را نميتوان عشق ناميد – بلكه نياز است و نياز را چگونه توان جاي گرفتن درپايه عشق است ؟ عشق تنعم است و سرشار بودن – عشق يعني چندان مالامال از حياتي كه در مانده اي كه ان را چه كني , پس در خانه دلت را بر همگان ميگشايي و قسمتش ميكني – گويا اصوات بسيار خانه دل را چنان پر كرده است كه حال به ناچار به سرود و سرايش در امده اي و تو را پرواي ان نيست كه ايا كسي بدان گوش فرا داده است يا تو فقط براي خود ميخواني . تو را بدا كاري نيست .اگر غير تو نيز كسي نباشد باز هم بايد به سرود و سرايش در ايي و پايكوبان به رقص ايي . ديگري ميتواند در عشق تو روان شود يا ان را از كف بدهد . اما تا انجا كه تو را سهم است ان عشق , جاري گشته و سر ريز است . رودها را بنگر كه از بهر خوشايندي تو جاري نيستند . ابشان هماره جاري است – حال كسي باشد يا نباشد . رودها از بهر فرونشاندن عطش تو جاري نيستند . اب رودها هماره جريان دارد , تو حال ميتواني عطش خود را فرو بنشاني يا تشنه لب بر كناره اش گذر كني . تصميم ديگر از ان توست . ان رود نه براي تو , كه فقط جاري است و تو از سر اتفاق در گذر امده اي و ميتواني ابي برداري و نياز خود بر اوري اما گذر و اب نوشيدنت همه از قضاي روزگار است .
پيران طريقت و اصحاب معرفت چون رودند و مريدان و سالكان را از سر اتفاق بر مجلس انان گذر افتاده است . ان روشني يافته در جريان است , حال تو ميتواني با او هم سفره شده از خوان گسترده اش محظوظ گردي , ميتواني از هست او سهمي بري و درش غرقه شوي – اما ان پير از بهر تو خوان خويش نگسترده است و فقط به خاطر تو جاري نيست . او فقط در حركت و روانه است . اين سخن به ياد بسپاريد كه منظور نظرم از عشق , عشقي كمال يافته است , عشق راستين است , عشق اصيل و واقعي است . ان دم كه كسي را وابسته شدي جز تيره روزي نصيبي نخواهدت بود . از همان اغازين لحظه وابستگي حس سيه روزي و ادبار , روحت را ازرده ميكند چرا كه وابسته بودن يعني تن به بردگي سپردن , و سپس كاري كه در پي اش روانه ميشوي به تلافي بر خاستن به هر راه ممكن است زيرا ان كه وابسته اش ميشوي بر تو غالب مي ايد و كسي خواستار ان نيست تا كسي ديگر بر او غالب شود . و در وابستگي , عشق توان شكفتنش از دست ميرود . عشق را گل شكوفا گشته رهايي معنا كرده اند كه براي شكفتن محتاج مكان است و ان ديگري نبايد در راه به گل نشستنش مانع شود كه بسي حساس است و لطيف . انگاه كه وابسته كسي شوي به تحقيق , آن ديگري تو را تحت سيطره خود خواهد گرفت و تو نيز بر اني تا بر او غالب ايي . و اين همان جدال ابدي است كه همواره ميان ان به اصطلاح عشاق رخ ميدهد . انان خصم ديرين يكديگرند و پيوسته در پيكار . زنان و شوهرانشان را بنگريد – به راستي انان به چه كارند ؟ عشق ورزيشان تنگياب است و نادرو بگو مگو هايشان اينك قاعده زندگي گشته است . اگر شوي زن را به مهرورزي بخواند – زن ان را دريغ كرده و شوي را از خود ميراند و جوابي اميخته به اكراهش ميدهد . پاسخ شوي نيز در اجابت خواسته همسر خويش چنين است و خستگي كار زياد را بهانه ميكند .
اساسا طبع زنان اين بوده كه مدبرانه تر باشند و سياستمدارانه تر از مردان در اين باره عمل كنند – زيرا مرد هم اكنون نيز قدرت را به كف دارد و توانمند است . پول و ثروت در اختيار دارد و ان را سر و سامان ميدهد كه منشا قدرت اوست . به خاطر مرد بودن زور بازويش بيشتر است . مردان در طول قرن هاي بي شمار ذهن زنان را خود داده اند كه مرد را قويتر بپندارند و زن را ضعيف . مرد به هر راه ممكن كوشيده است تا زني بيابد تا از هر نظر كهتر از او باشد . مرد خواهان وصلت با زني نيست كه دانشش از او برتر است از ان سبب كه از قدرتش ميكاهد – نميخواهد با زني ازدواج كند كه بلند قامت تر از اوست زيرا زن بلند اندام والاتر و بالا دست تر جلوه ميكند . خواستار زوجيت با زني نيست كه انديشمند تر از او باشد چرا كه به بحث مي نشيند و استدلال ميكند و استدلال مايه تباهي اقتدار اوست . در درازاي قرون مرد خواستار زني بوده كه كم سال تر از خود او باشد چرا ؟ چرا همسر نتواند سالدار تر از تو باشد ؟ چه خطايي بر ان مترتب است ؟ زني كه سالهاي عمرش فزونتر است – سرد و گرم روزگار چشيده و احوال جهان نيك ميداند و همان نابود گر قدرت است . زنان به تنها طريقي كه احساس قوت ميكنند طريق نياز است و مردان پيوسته نياز مند ايشان اند كه ان ديگر عشق نيست و داد و ستد است و ان دو بي وقفه بر سر بهايش در نزاعند و كشاكشي مدام ميانشان بر قرار است .
سي . اي لوئيس و ابراهام مزلو عشق را بر دو گونه مي بينند و راي من چنين نيست . من به زعم خويش اولين طبقه عشق را عشق نميدانم كه سكه اي قلب شده است و حقيقتي در ان نيست و عشق راستين را در دومين گونه ان ميبينم .
عشق ان دم تجلي مي يابد كه تو بلوغ يافته و به كمال رسيده باشي . تنها ان دم كه روانت باليده باشد توان عاشقي خواهي يافت , آنگاه كه اين درك و دريافت در ژرفاي اگاهي ات پايه اي بلند يافته باشد كه عشق را نه در مرتبه نياز كه چونان لبالبي و سر ريز شدن روان در نظر اوري – عشقي ناب – عشقي كه بتوان هديه داد . زان پس ان عشق را بي هيچ قيد و شرطي ميتوان به هر كسي بخشيد و عطا كرد . اولين قسم عشق كه ظاهر عشق به خود دارد از نياز عميق يك فرد به فردي ديگر زاده ميشود و به كار مي افتد – حال انكه عشق ناب و عشقي كه هديه ميشود چندان لبالب است كه از جانب انسان كمال يافته و بالغ شده به سوي ديگري جريان يافته و سر ريز است . تو خود در ان عشق غرقه اي و اينك ان را در انبان داري و در همه احوالت عيان است و به هر سو پراكنده ميشود و نشر مي يابد , همچون هنگامي كه چراغي روشن ميكني و پرتو نور به درون تاريكي گسيل ميشود . عشق را فراورده جانبي هستي و وجود معنا كرده اند .
انگاه كه عشقي نداري در پي اني تا از ديگري عشقي بستاني . تو خود اينك به تكدي نشسته اي و ان ديگري هم خواهان عشق از سوي تو است و اكنون دو سائل و دريوزه دستان خود را مقابل هم دراز كرده اند و هر دو در نهايت ناكام هستيد و اميدتان بر اب است و خويشتن را مغبون يافته ايد .
هر زن و شويي و هر به ظاهر عاشقي را پرسش كني خود را فريب خورده ميداند و ان ديگري را تقصير كار . اما كسي در پي فري تو نبوده است . فريبكار , ان پنداره ناراست خودت است كه اغوايت كرده . اگر تو را پنداري ناراست بوده ان ديگري را چه گناه است ؟ حال ان پندار درهم شكسته و ان كس ديگر ان گونه كه ميپنداشتي از كار در نيامده . همين . ليك ان ديگري را هيچ اجبار در كار نيست تا هستي اش ان باشد كه تو در انتظارش مي بودي . ديگري نيز بر اين باور است كه اغفالش كرده و فريبش داده اي زيرا او هم چشم انتظار جاري شدن عشق از سوي تو بوده است . هر دو اميدوارانه چشم به راه سيلان عشق از جانب ان ديگري بوده ايد و انبان هر دو چه تهي است ! در اين ميانه عشق چگونه توان تحقق يافتن دارد ؟ حداكثر كاري كه ميتوان انجام داد دلگير شدن است و غم به دل راه دادن . پيش از اين نيز در تنهايي خويش بينوا و سيه روز بوديد و اينك در كنار هم چنين حسي را تجربه ميكنيد و به ياد داشته باشيد هر انگاه كه دو انسان در كنار هم به احساس مشترك سياه بختي و تيره روزي ميرسند بر ان حس فقط اندكي افزوده نميشود كه بس شمار خواهد گشت . و اين
با هم بودنتان تنها يك حسن دارد و ان اينكه ميتواني بار مسوليت احساس خود را به ديگري نسبت دهي كه او تو را بدين ورطه كشانده و سيه روزي ات همه از ان اوست . ميتوان خود را دلداري داد كه مرا گناهي نيست و خطاهاي ديگري از حد فزون است . با اين زن تند خو و عيب جو و خرده گير چه بايد كرد و ادمي به راستي كه با چنين شوي زشت روي و لئيم و خسيس بايد هم سيه بخت و تيره روز باشد . اكنون ميتوان مسوليت را به ديگري بار كرد و تو راه گريزي يافته اي . اما سيه روي و ادبار , فزون از شمار باقي ميماند .
بايد بر اين سخن اندكي افزود كه انسان كمال نايافته هماره كمال نايافته ديگري را عاشق ميشود زيرا فقط ان دو قادر به درك زبان يكديگرند و كمال يافتگان برهم عاشقند و كمال نايافته بر كمال نايافته ديگر عاشق است . ميتوان زن يا شوي خويش را بارها رها كرد و در پي ايده ال ديگري بر امد اما همان گونه مرد يا زني را خواهي يافت كه پيش از اين در برت داشته اي و همان سيه روزي به شكلي ديگر واگويه ميشود و همان تيره بختي را به تكرار خواهي نشست .
ميتواني همسر ديگري اختيار كني اما تو خود ديگر گونه نگشته اي و حال نيك بنگر چه كسي در پي گزيده همسر ديگري است و اين تو هستي كه بر خواهي گزيد و ان گزينش از ميانه بلوغ نايافتگي ات بر خواهد امد و ديگر باره همان قسم همسر را اختيار خواهي كرد . مهمترين معضلي كه بر سر راه اين عشق قرار يافته ان است كه بايد در گام نخست , كمال يافته شد پس انگاه ميتوان شريكي له كمال رسيده را جستجوگر بود و زان پس ديگر ان ناپخته و كمال نايافته را مجذوب خويش نميكني – چنانكه كسي در ميانه جواني بر طفلي خردسال عاشق نميشود و بدين سان ان دمي كه روح و روانت صيقل يافته و بر بلنداي كمال جاي يافته اي بر عشق كودكانه دل نمي بازي .
انسان كمال يافته چندان يكپارچه است كه تنها بودن را فيضي عظيم مي يابد و ان هنگام كه عشقي نثار ميكند به هيچ شائبه اي الوده نيست و ان دم كه عشقي را نثار ميكند سپاست ميگويد كه عشقش را پذيرا بوده اي و تو را رهين عشق خود نميداند – هرگز چنين انتظاري ندارد . خرسند است كه عشق او را پذيرفته اي و ان دم كه دو كمال يافته برهم عاشق ميشوند يكي از عظيم ترين تناقضات زندگي جلوه كرده و روي ميدهد . هيچ تدبير زشت و سياستي دركارشان نيست و هيچ تلاشي براي غالب امدن در وجودشان يافت نميشود . چگونه ميتوان بر كسي كه عاشقي غالب ايي و دلبري را به زير مهميز كشي ؟ چيرگي يافتن اغاز نفرت و خشم و دشمني است . چگونه ميتوان حتي پندار غلبه امدن بر دلبري را به سر راه داد ؟ در ان هنگام همه هست تو خواستار به نظاره نشستن رهايي و ناوابستگي كامل او خواهد بود .
ان دو چندان با هم اند كه گويي (( يكي )) را ماننده اند و در ان يكتايي فرديتشان بر جاست و زدوده نميشود و هر يك در پي رهايي بخشيدن به ديگري است . تا انجا كه پاي رهايي در ميان است ان ديگري بارورت ميكند و غنايت ميبخشد .
كمال نايافتگان عاشق – ويرانه كردن رهايي هر يك را ارزومندند و او را در غل وزنجير ميكند و بندي به گردنش استوار كرده به گرد اومحبسي فراز ميكند . كمال يافتگان عاشق براي ازادي ان ديگري دست همت پيش اورده و هر مانعي را از پيش پا بر ميدارد و نابود ميكند و چه فرخنده لحظه اي است ان دم كه عشق با رهايي همدم و همراه شود .
به ياد بسپاريد كه رهايي عشقي بس گرانپايه و پر بهاتر است و از اين روست كه در هندوستان ان حقيقت غايي را (( موكشا )) يا همان رهايي نام نهاده اند . پس اگر عشقي يافت شد كه در پي نابودي رهايي بر امده باشد فاقد ارزش است . عشق را ميتوان رها كرد و رهايي را بايد پسا دست نهاد و نگاه داشت و بي رهايي هرگز طعم شادمانگي را نخواهد چشيد و امكاني براي شاد بودن متصور نتوان بود .
عشق براي انكه عشقي راستين گردد بايد عشق ناب شود – عشقي كه بتوان هديه اش كرد . عشق ناب حالتي از عشق است . ان دم كه به (( كل )) وارد ميشوي و (( كيستي )) خود را در مي يابي پس انگاه عشقي در هستي ات سر بر ميكشد و عطر دلاويزش همه را پر ميكند و زان پس ميتوان عشق را به ديگري نثار كرد . چگونه ميتواني چيزي را كه اكنون فاقدي به كسي هديه كني ؟ براي بخشيدنش بايدت تا سرشار از ان باشي . پرسيده اي (( عشقي كه در وجودم شعله ميكشد با هزارن بند با دنياي بيرون درهم تافته و وابسته ان است . )) اگاه باش كه ان عشق نيست و اگر سخت مايلي كه چون سي اس لوئيس و ابراهام مزلو با واژه ها بازي كني ميتواني ان را عشق از سر نياز و عشق به خاطر كمبود و نقصان نام نهي . به اين ماننده است كه مرض را مرضي سلامتي بخش بنامي كه سخت بي معني است و تناقضي است در كلمات – اما اگر سخت وابسته واژه عشقي , ايرادي بر ان نيست و ميتوان عشق از سر كمبود يا عشق بر امده از نياز نامش نهاد . (( در همان حال معناي سخنتان را به خوبي در مي يابيم كه گفته ايد بايد به تمامي در درون خويش مستقر بود )) هرگز , هنوز نميتواني ان را در يابي . صدايم را ميشنوي و ان را از روي عقل درك ميكني اما هنوز قادر به درك ان نيستي . در واقع امر , من به زباني ديگر سخن ميگويم و تو به زباني ديگر ادراكش ميكني . من از سياره اي فرياد ميكشم و تو از سياره اي ديگر سخنم را گوش فرا ميدهي . اري , همان واژه هاي تو را به كار مي بندم اما چون تو نيستم و چگونه ميتوانم ان واژه ها را همان معنايي دهم كه تو ميدهي . از روي عقل سخنم را فهم ميكني و ان فهم , سوتعبيري است . هر درك و دريافتي كه به راه عقل باشد را تعبيري غلط در كنار است و به كنه سخن پي برده نمي شود . من چيزي ميگويم و تو چيزي ديگر برداشت ميكني كه امري است طبيعي و ان را نكوهش نميكنم و اعتراضي بدان ندارم بلكه تو را به وجودش اگاهي ميدهم .
بر اين باورم كه تا به تمامي , درون خويش نكاويده باشي و به درونش ورود نكرده اي , عشقي جاري نميشود . ترديد ندارم كه اين واژه ها را در مي يابي
ليك معنايي كه خود خواسته اي بدان مي بخشي . طرحي نو در سر ندارم و به دنبال تفلسف نيستم بلكه تنها اشاره ام به حقيقتي عريان از زندگي است . سخنم همه ان است كه چگونه ميتوان چيزي را داد كه اكنون از ان هيچ نداريم و چگونه ميتوان سر ريز شد انگاه كه خالي دستيم و تهي از ان ؟
اگر هسته درونت را هوشيار تر كني و خواب از سرش بر كني نرم نرمك به حسي خواهي رسيد كه گويي در حال پاي نهادن به تماميتي و در كنار ان , عشق شكوفا ميشود . عشق فراورده اي جانبي است و برخواسته از هست مطلق و يكپارچه بودن كه اگر در ان حال مستغرق بودي اين گونه به پرسش نمي امدي – اما حال پرساني و ان حقيقت در نيافته اي . ان حقيقت را چون نطقي اتشين گوش داده و فهمش كرده اي اما منطق را دريافته اي و درك منطق كفايت نميكند – بايد تجربه اش كني . پرسيده اي (( ... حال اگر كسي و چيزي قدر دان ان عشق نباشد و طعمش را نچشد چه بر ان عشق خواهد رفت ؟ )) نيازي نيست تا كسي ان عشق را قدر بداند و سپاسش گويد – به هيچ تصديق و اعترافي نياز نيست , كسي را نبايد تا طعمش بچشد . اقرار و اعتراف ديگران همه از سر حادثه است و اتفاق و عشق را ضرورتي بدان نيست . عشق به را ه خويش جاري ست . كسي طعمش نمي چشد – به وجودش معترف نبوده و به خاطرش مسرور نيست . عشق به راه خويش جاريست و در ان جاري بودن احساس تبركي عظيم خواهي يافت و در فرح و شعفي بي انتها غوطه خواهي خورد .
پرسيده اي كه : (( تو بي مريدانت كه هستي ؟ ))
(( من همانم كه هستم )) چه مريدي باشد يا نباشد . بود و نبودشان مرا كاري نيست . اتكايم به تو نيست . همه جد و جهدم در اينجا ان است تا تو را نيز از وابستگي برهانم . در اينجايم تا رهايي ات دهم . نمي خواهمت لنگان در پي ام روانه گردي و خواهان انم تا خويشتن خويش را بيابي و روزي كه چنين شود و از بند وابستگي ات به من ازاد گردي به راستي ميتواني بر من عاشق شوي و پيش از ان هر گز . من شمايان را عاشقم و چاره اي جز عشق ندارم . مساله اين نيست كه ايا ميتوانم بر شما عاشق شوم يا نه . من بي هيچ چون و چرايي شما را عشق ميورزم . اگر اينجا نبوديد اين سالني كه به ياد چونگ دزو نامش نهاده ايم اكنده از عشق من بود – مرا هيچ توفير ندارد . اين درختان غرقه عشق من به خود خواهند بود و اين مرغكان خوش نوا عشق مرا به خود در خواهند يافت و حني اگر همه درختان و پرندگان هم ناپديد شوند نيز هيچ فرقي نخواهد كرد – ان عشق همچنان جاري است . عشق در ميان است و عشق راهي جز به جريان افتادن نميشناسد . عشق يعني انرژي پويشمند و پر تكاپو . عشق را تاب تحول راكد ماندن و گنديدن نيست . اگر كسي هم سفره ان عشق گردد مقدمش مبارك و اگر هم كسي بر سفره نبود با باكي نيست و ان هم مبارك
آيا آنچه خداوند به موسي ( ع ) گفت را به ياد داري ؟ ان دم كه موسي ( ع ) حضرت حق را مواجه گشت , خدايش او را پيامي داد كه بر امتش ابلاغ كند و موسي پرسيد (( بار الهي , نامت را بر من فاش كن . امت من خواهد پرسيد كه
چه كسي اين پيغام ها بر من اورده است ؟ انان نام خدايشان را پرسان خواهند
بود . نام مباركت چيست ؟ ))
و خداوند پاسخش گفت : (( من , همانم كه هستم . حال نزد امتت برو و ايشان را بگو (( من آنم كه هستم )) آن ذات مقدس به وصف نمي ايد و تنها وجودي است نا متناهي و پيمايش نا پذير .
پرسيده اند كه : (( ايا مهر ورزي عملي بهيمانه نيست ؟ ))
چنين است , ليك ادمي نيز به قدر هر جانور ديگري , حيوان است . اما منظور نظرم از حيوان ناميدن ادمي ان نيست كه مرتبه اش در عالم حيواني به انتها رسيده و در ان ختم است . ميتواند از حيوانيت فراتر رود و قادر است تا از هر حيواني نيز پست تر شود . شكوه و فر ادمي در همين معناست – در رهايي او – در به رنج افتادنش – در سر مستي هايش و در به ورطه افتادن هايش . ادمي را اين توان داده اند تا فراتر از حيوانات ان سوي فرشتگان گام بر دارد . اري او را اين توان بالقوه بي انتها بخشيده اند . سگ هميشه سگ است و هماره در عالم سگانه خواهد بود ! سگ به دنيا امده است و سگ از دنيا ميرود . اما انسان ميتواند بودايي روشني يافته گردد و همان انسان قادر است تا به قالب ادولف هيتلر نيز در ايد . از هر دو سو , او را ازاد نهاده اند . ايا ميتوان جانوري خطرناك تر از انسان يافت ؟ اين صحنه را انديشه كنيد كه پنجاه هزار ميمون – در ميدانگاهي جمع امده و كودكان كوچك را به اتش مي افكنند . انان را چه خواهيد پنداشت ؟ هزاران كودك به اتشي مهيب انداخته ميشوند و پنجاه هزار ميمون , سر خوشانه نعره مستانه سر ميدهند و پايكوبان و رقصان كودكان خويش در اتش ميكنند . ايا نخواهي پنداشت كه بر جمله ميمون ها جنون رفته است ؟ در قوم كارتاژ چنين شد . پنجاه هزار انسان , 300 كودك را به اتش سوزاندند و قرباني خدايانشان كردند . اما افسانه كارتاژ ها را فراموش كنيد كه داستاني است از گذشته اي دور . هيتلر را به ياد اوريد كه در اين قرن چه كرد – قرني كه پيشرفت ها كرده بود و هيتلر چندان نيرو و توان داشت تا بسي فزون تر از انچه كارتاژ ها كردند انجام دهد و دست به كشتار ميليون ميليون ادم زد . هزاران نفر را در اتاقكي مي انباشت و گاز بر رويشان ميگشود و جانشان را ميستاند و صدها نفر بيرون از اتاق , مرگ انان را از ميان پنجره ها نظاره ميكردند . درباره اين قسم از ادميان چه انديشه ميكنيد ؟
جمعي در ان سو با گاز خفه ميشوند و ميسوزند و جمعي در اين سو در نظاره اند . ميتواني حتي اين پندار را به خود راه دهي كه حيواني چنين كند ؟ در خلال سه هزار سالي كه گذشت ادمي به هزاران جنگ و پيكار رفته و كشتار كرده و خون ها بر زمين ريخته و نفوس بسياري را به قتل رسانده و حال , تو مهر ورزي را بهيمانه ميداني ؟ حيوانات هرگز كاري دد گونه تر از انسان نكرده اند و انسان را چون جانوري در انديشه اي ؟ اري انسان حيوان است ليك بايد اگاه
بود كه ميتوان از عالم حيوان نيز فراتر شد و از خدايان هم گذر كرد .
اورده اند كه مردي به هتلي روستايي در ايرلند نامه نوشت و از انان پرسيد كه ايا سگش ميتواند در هتل اقامت كند . چندي بعد كاغذي به اين مضمون به دستش رسيد : (( اقاي عزيز , در اين 30 سالي كه من هتل داري كرده ام تا كنون هرگز نشده است كه اول صبح , پليس را خبر كنم تا سگ بي انضباطي را از هتل بيرون بيندازد و تا به حال هيچ سگي چك بي محل به من نداده است و هرگز تا كنون سگي ملحفه هاي هتل را اتش نزده و حوله هاي هتل را در چمدان سگي نيافته ام . مقدم سگتان را خوشامد مي گوييم و خواهشمندم اگر ايشان ميتوانند از شما مراقبت كنند همراهشان بياييد . ))
حيوانات ان گونه كه هستند بسي زيبا و معصومانه به كردار خويشند و ادمي بسي محيل است و نيرنگ باز و زشت كار كه ميتواند از عالم حيواني به حضيض در ايد زيرا او را اين توان داده اند تا فراتر از ادم و ادميان به افلاك رود . پس اولين سخن من ان است كه مر ورزي را بهيمانه نداني زيرا ميتواند بهيمانه هم باشد , چنين نيز ممكن است اما ضرورتي بر ان نيست و قادر است فراتر از ان را نشانه رود و به عشق و نيايش بدل شود . به كردار و انديشه تو وابسته است . في نفسه تواني است بالقوه و تو ميتواني به هر روي كه خواسته باشي با ان به كردار در آيي . همه پيام تانترا همين است كه مهر ورزي ميتواند راهي باشد گشوده به سامادهي , و به راه ان ميتوان به وجد و سر مستي غايي گام نهاد و پلي را ميان تو و ابديت ماننده است .
برگرفته از كتاب سرگشتگي – ترجمه : حميد حيدري نژاد – نشر آويژه
http://www.iranosho.0catch.com